الثلاثاء - 1447 23 ذو الحجة
{"Id":0,"Name":null,"Mobile":null,"Email":null,"Token":null,"Type":0,"ReferencerId":null,"VatConfirm":false,"PublicToken":null,"Culture":"ar-sa","Currency":"usd","CurrencySign":"$","CountryIsoCode":"us","ProfileIsoCode":null,"HasSubset":false,"Discount":0.0,"IsProfileComplete":false,"HasCredit":false,"LastActivity":"0001-01-01T00:00:00"}
login
تسجيل الدخول
shopping cart 0
السلة

السلة

المجموع
0  
ContinuetoCheckout

Menu

  • Khisht va khūn
  • Khisht va khūn
معلومات المنتج
العنوان الأصلي: خشت و خون
 ISBN رقم: 9786222344757
الناشر: Rawzanih
الفئة العمرية: البالغون
الصفحات: 334
الوزن: 294 g
أبعاد المنتج: 14 x 21 x 1٫9 cm
غلاف الكتاب: غلاف ورقی
Subjects:

خشت و خون الفارسية 1447

Khisht va khūn

المؤلف: Ḥusayn Qarah
التقييم:
22٫27 $
4 إلی 6 اسبوع
قائمة الأمنيات
Wishlist
معلومات المنتج
العنوان الأصلي: خشت و خون
 ISBN رقم: 9786222344757
الناشر: Rawzanih
الفئة العمرية: البالغون
الصفحات: 334
الوزن: 294 g
أبعاد المنتج: 14 x 21 x 1٫9 cm
غلاف الكتاب: غلاف ورقی
Subjects:
Subjects:
more

«من خواب می‌بینم، همه این‌ها خواب است باید برخیزم، کسی مرا بیدار کند. کاش کسی من را تکان دهد، کسی کاش سیلی به صورتم بزند من باید برخیزم.» قصد کرد مسیر دالان خواب‌هایی که آمده است را برگردد، از کاشی و آب و آیینه و چاه از رودخانه و جنگل و سهره و شب پر ستاره بگذرد، شاید بیدار شد.

به خودش تکانی داد، سنگی به سنگینی کوه را در روی سینه‌اش احساس کرد، باید از شرش خلاص می‌شد، اگر زیر این سنگینی می‌ماند شاید تا ابد آنجا مدفون شود، با تمام قدرت از خواب برخاست، نور خورشید چشم‌هایش را گزید، به خودش سیلی زد، مبهوت شد، دوباره به صورتش دست کشید، ریش بلندی روی صورتش نشسته بود.«خوابم! این هم خواب دیگری است». ریشش را کشید، درد سختی صورتش را گرفت. نه! خواب نبود. ریشش را نگاه کرد، یک وجب از زیر چانه‌اش ادامه داشت. به اطراف نگاه کرد، در میان همان مردم بود که به خودشان مشغول بودند. این واقعیت از هر کابوسی که دیده‌، دهشتناک‌تر بود. اکنون که دانست تمام روزهایی که ریشش قد کشیده او خواب بوده و کابوس می‌دیده است، با خودش گفت: «شاید این بیداری، خواب آن خواب باشد.» صد حیف که نبود. گریه‌اش گرفت امیرزاده، با پلک‌های دوخته‌اش اشک ریخت، زار زد و فریاد کشید. وقتی جوان بود آرزو داشت بتواند نصف یک روز را بخوابد؛ اما حالا که سالی به امان درخواب گذشت، گنگ گریه بود.

more