الأربعاء - 1447 23 شعبان
{"Id":0,"Name":null,"Mobile":null,"Email":null,"Token":null,"Type":0,"ReferencerId":null,"VatConfirm":false,"PublicToken":null,"Culture":"ar-sa","Currency":"usd","CurrencySign":"$","CountryIsoCode":"us","ProfileIsoCode":null,"HasSubset":false,"Discount":0.0,"IsProfileComplete":false,"HasCredit":false,"LastActivity":"0001-01-01T00:00:00"}
login
تسجيل الدخول
shopping cart 0
السلة

السلة

المجموع
0  
ContinuetoCheckout

Menu

  • Mā ham ye rūz khānevādeh-ye khoshbakhtī būdīm
  • Mā ham ye rūz khānevādeh-ye khoshbakhtī būdīm
معلومات المنتج
العنوان الأصلي: ما هم یه روز خانواده خوشبختی بودیم
 ISBN رقم: 9781917232074
الناشر: Mehripublication
الفئة العمرية: البالغون
الصفحات: 160
الوزن: 200 g
أبعاد المنتج: 13 x 20 x 1 cm
غلاف الكتاب: غلاف ورقی
Subjects:

ما هم یه روز خانواده خوشبختی بودیم الفارسية 1447

Mā ham ye rūz khānevādeh-ye khoshbakhtī būdīm

المؤلف: Ārash Maḥmūdī
التقييم:
28٫04 $
موجود - 1 إلی 2 یوم
قائمة الأمنيات
Wishlist
معلومات المنتج
العنوان الأصلي: ما هم یه روز خانواده خوشبختی بودیم
 ISBN رقم: 9781917232074
الناشر: Mehripublication
الفئة العمرية: البالغون
الصفحات: 160
الوزن: 200 g
أبعاد المنتج: 13 x 20 x 1 cm
غلاف الكتاب: غلاف ورقی
Subjects:

The grave was cracked and defaced. It looked as though someone had broken it and no one had bothered to repair it. Wild weeds had grown all around it. Even the name sounded a bit strange. If it were me, I would definitely have changed such a ridiculous surname. I even told Gholoumi so. I said, “Honestly, having the surname ‘Pliers’ would be better than Golshiri. What does Golshiri even mean anyway?”

I said, “Gholoumi, since when is writing stories a real job? Come on, I could spin a hundred stories for you every single day…”

Gholoumi burst out laughing. “The ghost of your aunt,” he said. “With those stories of yours.”

I said, “Now, writing poetry, that’s something else. Like Mr. Shamlu. Poetry is actually useful. A few years ago I memorized three of Shamlu’s poems and with just those three I managed to knock the brains out of ten girls. But if I were to sit down and read a story—especially by someone named Houshang with the surname Golshiri—even a hungry wandering hyena wouldn’t come within a hundred steps of you!”

I raised an eyebrow. Gholoumi roared with laughter, clutching his stomach with his right hand, then said, “I swear by that moon-shaped face of yours!”

more

قبر، شکسته و مخدوش بود. یعنی انگار شکسته بودندش و کسی حوصله نکرده بود درستش کند. دور تا دورش پر از علف های هرز بود. اسمش کمی عجیب و غریب بود. یعنی اگر من بودم حتمن همچین فامیلی خنده داری را عوض می کردم. به غلومی هم گفتم. گفتم آدم فامیلی اش انبردست باشد بهتر از گلشیری است. اصلن معنای گلشیری یعنی چه؟
گفتم: غلومی آخه داستان هم شد کار؟ بیا تا من روزی صدتا داستان برایت ببافم به هم... 
غلومی خندید گفت:  ارواح عمه ات. با آن داستان هات.
گفتم: حالا آدم شعر بگوید باز یک چیزی. مثل آقای شاملو. اصلن شعر خیلی به کار آدم می آید. من خودم چندسال پیش سه تا از شعرهای شاملو را حفظ کردم بعد با همان سه تا شعر مخ ده تا دختر را زدم. ولی تا بخواهم یک داستان بخوانم. آن هم از یکی که اسمش هوشنگ است و فامیلی اش گلشیری، کفتار بیابانگرد گرسنه هم از صد قدمی ات راه نمی رود! 
ابرو بالا انداختم و غلومی قاه قاه زد و با دست راست شکمش را ماساژ داد. بعد گفت: قربان شکل ماهت!

more